رها شدن داریوش سوم هخامنشی توسط محافظان و سردارانش / سرداران هخامنشی خیانت کردند
هخامنشیان (بخش842)
" ... گرفتار شدن داریوش (توسط سردارانش) :
چون شب در می رسید پارسی ها اسلحه شان را موافق معمول کنار گذارده ، مشغول تهیه شام شدند ؛ ولی باختری ها به امر بسوس (سردار داریوش) ، زیر اسلحه ماندند . داریوش ارته باذ را خواسته ، سخنان پاترون (درباره خطر خیانت نبرزن و بسوس ، سرداران داریوش) را به او گفت و ارته باذ جواب داد که برای او تردیدی نیست در اینکه داریوش باید در اردوی یونانی ها خیمه زند ؛ زیرا همین که پارسی ها از خطر (خیانت بسوس و نبرزن) آگاه شوند فورا از دنبال شاه خواهند آمد . با وجود این داریوش به تصمیم خود باقی ماند و ارته باذ را در آغوش کشید ؛ مثل اینکه می خواست با او وداع کند . بعد گریست و ارته باذ هم اشک های زیاد ریخت . پس از آن داریوش به ارته باذ گفت مرا بگذار و برو ؛ و در حالی که ارته باذ به امر شاه ، ندبه کنان از خیمه بیرون آمد داریوش سرش را با پارچه ای پوشیده خوابید و روی خود را بر زمین نهاد . در این احوال قراولان (=محافظان) شاه که می بایست حیات او را حفظ کنند ، چون دیدند خطر نزدیک است و دشمن قوی ، (بجای دفاع از داریوش) از اطراف خیمه بپراکندند و فقط چند خواجه در اطراف داریوش ماندند . داریوش در حالی که ذکر شد مدتی بماند و بسیار فکر کرد بی اینکه کسی بفهمد چه فکر می کند . بالاخره او بوباس خواجه را طلبیده گفت "بروید در فکر خودتان باشید . شما وظیفه تان را نسبت به شاه تا آخر انجام دادید . من در اینجا خواهم ماند تا آنچه مقدر است بشود . بوباس ! شاید تو تعجب کنی که چرا من به زندگانی خود خاتمه نمی دهم ؛ زبرا می خواهم از جنایت دیگران بمیرم ، نه از جنایت خود ."
خواجه چون این بشنید بنای گریه و زاری گذارد و چندان ندبه و شیون کرد که صدای او در تمام اردو پیچید و بزودی دیگران آمدند و رخت های خود را دریده ، به حال شاه گریستند . پارسی ها چون ناله و زاری اطرافیان را شنیدند ، دچار حیرت شدند که چه کنند . نه از ترس باختری ها می خواستند به کمک شاه آیند و نه می توانستند شاه خود را تنها گذارده ، شاهد قضایا باشند . در اردو جز صدای همهمه و غوغا چیزی شنیده نمی شد و کسی هم نبود که بتواند فرمان بدهد . در این وقت به بسوس و نبرزن خبر دادند که داریوش به خودکشی اقدام کرده . جهت این خبر شیون و زاری خواجه ها بود . خاءنان چون این خبر بشنیدند با اشخاصی که می بایست آلت اجرای مقصود آنها باشند سراسیمه به طرف خیمه داریوش دویدند و همین که از خواجه ها شنیدند که داریوش زنده است ، امر کرد آنها را گرفته ، در زنجیر کنند و بعد شاه را گرفته ، در ارابه چرکین و کثیفی انداخته ، آنرا از هر طرف با پوست های حیوانات پوشیدند . پس از آن خزانه و اثاثیه شاهی را غارت کرده ، به راه افتادند . ارته باذ با خدمه وفادار داریوش و با یونانی ها تصمیم کردند که (بجای دفاع از شاهشان داریوش و نجات او) از باختری ها جدا شوند و راه پارت را در پیش گرفتند . پارسی ها چون بی سر (=بی فرمانده) ماندند فریب وعده های بسوس و نبرزن را خورده ، در دنبال آنان روانه شدند و سه روز بعد به آنها رسیدند . (1) "
حسن پیرنیا ، ایران باستان ، جلد دوم ، انتشارات افراسیاب ، چاپ نهم ، صص 1290 - 1289
1 . پس از اندک مدتی ، بسوس و نبرزن ، داریوش را ضربه زده ، در بیابان رهایش کردند تا بمیرد .
این هم از وفاداری سرداران و سربازان هخامنشی !
تذکر :
1 . مطالب واقع در لینکهای زیر ، تعدادی دیگر از خیانات سرداران هخامنشی و بزرگان ایرانی شهرها و ایالات ایران را نشان می دهد :
https://ume.la/HCGmjK
https://ume.la/JiERpN
https://ume.la/JVYkOj
https://ume.la/1aaWBV
https://ume.la/Qm9Fw8
https://ume.la/Av2yia
https://ume.la/UEOKcZ
https://ume.la/56yb8B
https://ume.la/9TULkX
https://ume.la/1SL1EI
https://ume.la/uCWAV7
https://ume.la/nTzrMp
https://ume.la/fTtlJz
2 . تصور کنید سربازان و سرداران جمهوری اسلامی هم اینگونه می بودند .
آیا اکنون ایرانی در کار بود ؟!
ما موجودیت کشورمان و امنیتمان را مدیون اسلام هستیم که چنین سربازان و سرداران وفادار و باغیرتی تربیت کرد که حتی حاضر شدند (در تحریم نظامی کامل) در برابر بیش از صد کشور دنیا (در جنگ هشت ساله) و داعش خونخوار (نماینده ی امریکای ابرقدرت و متحدانش) بایستند و عزیزترین داراییشان (یعنی جانشان) را برای دفاع از رهبرشان ، نظام جمهوری اسلامی و کشورشان بدهند ؛ ولی وجبی از خاک وطنشان کم نشود .
ایران نبود ، اگر "اسلام" نبود .
https://telegram.me/haghighat1357
هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2)...
ما را در سایت هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 215 تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 19:49