هخامنشیان (794) : اعراب و غزه ، مدافع حریم ایران (در عصر هخامنشی و اکنون) / خیانت کوروش پرستان به ایران

خرید بک لینک

اعراب و غزه ، مدافع حریم ایران (هم در عصر هخامنشی و هم اکنون) / خیانت کوروش پرستان به ایران


هخامنشیان (بخش794)


چنانکه می دانید کوروش پرستان - مزدوران صهیونیسم - تلاش فراوانی در جهت ایجاد تفرقه و فاصله بین گروه ها و ملل جبهه مقاومت - منجمله مردم فلسطین و ایران - می کنند ؛ تا بدین وسیله ، آنان را تضعیف کرده و به اهدافی کوچک و سهل الوصول جهت حمله و تصرف توسط اسراءیل ، امریکا و وهابیت تبدیل کنند . بالاخره هر چه باشد کوروش پرستان ، جیره خوار دشمنند ، تا اهدافش را محقق کنند .

اگر ایران به اعراب جبهه مقاومت کمک نمی کرد و اگر اعراب جبهه مقاومت در برابر دشمنان مقاومت نمی کردند ، اکنون داعش - بنا به اعتراف خودش - در ایران بود . اسراءیل نیز پس از تصرف غزه و لبنان و سوریه ، در حال پیشروی و تصرف دیگر کشورهای منطقه و سپس ایران بود .

نکته دیگر که باید بدانید اینست که ملل مقاومت - خصوصا غزه و ساکنان عربش - در عصر هخامنشیان ، جزءی از ایران بوده ، و اتفاقا تلاش زیادی هم در دفاع از کیان ایران در برابر دشمنان -خصوصا اسکندر- نموده اند .

جالب است بدانید که اسکندر ، در همین منطقه و توسط اعراب بود که یک بار نزدیک بود ضربه اساسی بخورد ، یک بار ضربه خورد و بار دیگر هم ضربه اساسی خورده ، و رو به موت قرار گرفت ؛ و اگر او توسط غیبگویش هشیار نمی شد و آمادگی نمی داشت و زره نمی پوشید قطعا از دو ضربه مهلک ، کشته می شد و ایران توسط او تصرف نمی شد .

این را به خاطر بسپارید که کوروش پرستان - مزدوران صهیونیسم - نه علاقه ای به کوروش و هخامنشیان ، و نه علاقه ای به ایران دارند .

ناهمخوانی های فراوان مواضع کوروش پرستان با مواضع کوروش و هخامنشیان ، و بلکه همخوانی فراوان با مواضع دشمنان ایران (خصوصا اسراءیل ، امریکا و وهابیت) ، خود ، شاهد آشکاری است بر این موضوع ، و بر مزدوریشان .

استفاده آنها از کلمات "کوروش" ، "هخامنشیان" ، "ایران" ، "آریایی" و سوء استفاده از احساسات وطن دوستی مردم ، تنها ، ابزاری است در دست آنان ، برای فریب ایرانیان و تامین منافع اربابان صهیونیستی-امریکایی خود .


(تذکر : منظور ما از "اعراب" ، در این مطلب ، اعراب جبهه مقاومت است ، نه وهابیون.)


حال ، جزءیات ماجرای مقاومت و جانفشانی مردم عرب و ایرانی غزه - بخشی از ایران عصر هخامنشی - در برابر اسکندر را بخوانیم :


" عزیمت اسکندر به غزه : اسکندر پس از تسخیر صور ، به سردار خود هفس تیون امر کرد با بحریه مقدونی ، سواحل فنیقیه را طی کند و خود عازم غزه گردید ...


محاصره غزه : غزه قلعه ای بود در کنار دریای مغرب به مسافت 150 میل در جنوب صور . این شهر از شهرهای عمده فلسطین به شمار می رفت و سفاین زیاد و تجارت مهمی داشت . نفس شهر به قدر دو میل در ساحل امتداد می یافت و بر تپه ای به ارتفاع 60 پا قرار گرفته بود . آریان گوید : "غزه به مسافت 20 استاد (3700متر) از دریا واقع و ته دریا در اینجا پر از لای بود . برای رسیدن به شهر می بایست از روی ماسه عبور کنند و این کار اشکالاتی داشت . کوتوال (دژبان) این قلعه در این وقت ، خواجه ای بود به تیس نام . این شخص نسبت به شاه خود بسیار صادق و باوفا بود و با ساخلوی کمی ، خندق ها و استحکامات وسیع را حفظ می کرد ."

شرح جنگ های اسکندر را در اینجا چنین نوشته اند :

اسکندر پس از آنکه موقع(یت) شهر را با استحکامات آن تفتیش کرد بر اثر عقیده مهندسین خود مصمم شد که از بیرون نقبی به طرف قلعه بزنند . جهت (علت) این بود که دریا در اینجا ماسه زیاد به ساحل می افکند . خاک سست بود و به علاوه ، سنگ های بزرگی در اینجا نبود که مانع از نقب زدن گردد . مقدونی ها از طرفی که ایرانی ها نمی توانستند مشاهده کنند ، شروع به زدن نقب کردند و اسکندر برای مشغول داشتن ساخلو دستور داد ادوات محاصره را به دیوارهای قلعه نزدیک کنند و سپاهیان او به جنگ بپردازند . در کار نقب زدن رخوت زمین باعث اشکالاتی برای مقدونی ها گردید و چون برج های چوبین در خاک فرو می رفت و تخته های آن می شکست ، سپاهیان مقدونی نمی توانستند به آسانی برج ها را عقب برند . بنابراین محصورین ، عده ای از مقدونی ها را کشتند و اسکندر حکم عقب نشینی داد ؛ ولی روز دیگر امر کرد سپاهیان او قلعه را تنگ محاصره کنند . در این موقع به قول پلوتارک کلاغی در هوا پدید آمده ، خاکی را که در چنگال گرفته بود رها کرد و آن به سر اسکندر ریخت . بعد کلاغ رفت و بر برجی که آنرا با قیر اندوده بودند نشست و پرهایش به قیر چسبید ؛ چنانکه دیگر نتوانست بلند شود و سپاهیان غزه آن را گرفتند . این قضیه ، توجه مقدونی ها را جلب کرد و اسکندر از غیبگوی خود ، آریستاندر خواست که این قضیه را تعبیر کند . او گفت که قلعه تسخیر خواهد شد ولی ممکن است که اسکندر مجروح گردد .

بر اثر این تعبیر اسکندر به لشکر خود فرمان داد عقب نشیند . از این واقعه ، ساخلوی غزه را دل قوی گردید و بر اثر آن ، سپاه از شهر بیرون آمده ، به مقدونی ها حمله کرد ؛ ولی همین که مقدونی ها برگشتند ، ساخلو ایستاد . چون جنگ درگرفته بود اسکندر جوشن خود را پوشید (چنانکه نوشته اند ندرتا آنرا می پوشید) و به صفوف اول شتافته ، مشغول جنگ شد . در این موقع ، عربی که یکی از سپاهیان غزه بود شمشیر خود را در پشت سپر پنهان کرد و چنین وانمود که از قلعه فرار کرده و می خواهد به اسکندر پناهنده شود ؛ و همین که به اسکندر نزدیک شد ، به زانو درآمد . اسکندر به او گفت بلند شو و در صف سپاهیان من درآی . ولی او در این حال با تردستی شمشیر را بدست گرفته ، خواست ضربتی به سر اسکندر وارد آرد . اسکندر سر خود را عقب برده ، ضربت را رد کرد و با شمشیر دست عرب را انداخت . پس از این قضیه اسکندر پنداشت که تعبیر غیبگوی واقع شده ؛ و دیگر خطری برای او نیست . بنابراین با حرارت مشغول جنگ گردید . ولی در میان گیر و دار ، تیری از طرف ساخلوی شهر به جوشن اسکندر آمد که آنرا درید و به شانه ی او فرو نشست . فیلیپ طبیب اسکندر فورا حاضر شده ، تیر را از گوشت بیرون کشید و خون فوران کرد ؛ زیرا تیر به عمق نشسته بود . این قضیه باعث وحشت و حیرت مقدونی ها گردید . زیرا تا آن زمان هیچ ندیده بودند که تیری جوشن محکمی را مانند جوشن اسکندر بدرد و این قدر در گوشت فرو رود . به حکم اسکندر جراحتش را بستند ولی دیری نگذشت که خون ، باز فوران کرد و درد شدت یافت . بعد بزودی آماسی در زخم پدید آمد ، خون اسکندر سرد شد و بر اثر این حال ، اسکندر از پای درآمد و نزدیکانش او را در آغوش کشیده ، به اردو بردند . به تیس ، دژبان غزه ، چون احوال اسکندر را چنین دید پنداشت که او کشته شده ؛ و به شهر درآمده ، مژده فتح را منتشر ساخت .


تسخیر غزه : پس از آن ، اسکندر منتظر التیام کامل زخم خود نشده ، امر کرد خاکریزی بسازند که بلندتر از دیوار قلعه باشد و به واسطه ی نقب هایی که زده بودند از چند طرف به قلعه هجوم آرند . ارتفاع این خاکریز 200 و محیط پایه ی آن 1200 پا بود .

ساخلوی غزه نیز بر جد خود افزوده ، استحکامات جدیدی ساخت ؛ ولی نتوانست دیوار را به قدری بلند کند که به بلندی برج هایی که مقدونی ها روی خاکریزها بنا کرده بودند برسد . بنابراین تیرهای مقدونی ها به درون قلعه افتاده ، باعث زحمت محصورین می گردید . ولی این قضیه باز چندان در احوال روحی محصورین موثر نبود . اما وقتی که مقدونی ها موفق شدند که با نقب ها قسمتی از دیوار قلعه را خراب کرده ، معبری به شهر بیابند ، ساخلو دچار زحمت و مرارت فوق العاده گردید . اسکندر به شخصه در صفوف اول جنگ می کرد ، و وقتی که پیش می رفت سنگی به ساق پای او خورد . او از این پیشامد که در محاصره این شهر دو سانحه برایش روی داده بود خشمناک گردید و تکیه به زوبینی داده ، به حمله و جدال در صفوف سپاه خود مداومت داد . به تیس با نهایت دلاوری و شجاعت جنگ کرد و با وجود اینکه زخم های زیاد برداشته بود دست از جدال نکشید .

چون حملات مقدونی ها شدیدتر شد ، همراهان به تیس از اطراف او بپراکندند و او با وجود اینکه تنها ماند دست از جدال نکشید . در این حال ، مقدونی ها او را تیرباران کردند و از کثرت زخم ها و خونی که از او می رفت بی حال شده ، به دست دشمن افتاد . اسیر را بی درنگ نزد اسکندر بردند و او در حالی که از شادی در پوست نمی گنجید ، به کوتوال دلیر چنین گفت "به تیس ! تو چنان نخواهی مرد که می خواستی ؛ و باید حاضر شوی آنچه را که برای رنج و تعب اسیری می توانند اختراع کنند تحمل کنی ."

کوتوال شیردل در اسکندر خیره نگریسته ، ساکت ماند و اسکندر در این حال رو به مقدونی ها کرده ، گفت : "ببینید این مرد چقدر لجوج است . آیا زانو به زمین زده ؟ آیا کلمه ای که دلالت بر اطاعت کند گفته ؟ اما من به خاموشی او خاتمه خواهم داد و اگر نتوانم به هیچ وسیله ، او را به حرف آرم ، لااقل ناله هایش خاموشی او را قطع خواهد کرد ."

چون به تیس به تهدیدات اسکندر وقعی ننهاد و باز خاموش ماند ، خشم اسکندر به زودی به حد دیوانگی رسید و با وجود اینکه می دید اسیرش در حال نزع است حکم کرد پاشنه های پای او را سوراخ کرده ، تسمه ای از چرم از این سوراخ ها گذرانیدند . بعد رشته ها را به ارابه ای ، و ارابه را به اسب هایی بسته ، دور شهر کشیدند تا به تیس جان داد ."

پس از آن اسکندر به این عمل ننگین خود اکتفا نکرده ، به آن بالید و گفت : "من از آشیل که سرسلسله نیاکان من است پیروی می کنم ." (آشیل ، پهلوان داستانی یونان است که در جنگ ترووا رشادت ها ابراز و تقریبا همین رفتار را با هکتور ، دلاور ترووا کرده بود . اسکندر نژاد خود را از جمله به او می رسانید) .

در جنگ های غزه تقریبا ده هزار نفر ایرانی و عرب کشته شدند ؛ ولی از مقدونی ها هم عده ای زیاد مقتول گشتند ؛ زیرا اسکندر پس از تسخیر این شهر آمینتاس را به مقدونی فرستاد تا سپاهیان جدید برای او آرد . از اینجا نیز معلوم است که او به سپاهیان بومی اطمینان نداشته .

محاصره ی غزه (توسط اسکندر) در تاریخ دارای اهمیت است ؛ ولی باید دانست که نه از جهت اهمیت خود شهر ، بل از این جهت که اسکندر در اینجا دو دفعه زخم برداشت و کوتوال قلعه توانست دو ماه در زیر دیوارهای این قلعه ، اسکندر و قشون فاتح مقدونی را معطل کرده ، دو دفعه جان اسکندر را در خطر اندازد و نیز باید در نظر داشت که رفتار اسکندر با به تیس ، این دژبان وظیفه شناس را نامی تر کرده . به تیس را بعض مورخین ، عرب دانسته اند و اکثر ساخلوی ها نیز عرب بوده اند ...

پس از تسخیر غزه ، اسکندر به قول پلوتارک ، قسمت بزرگ غنایم را برای مادر خود المپیاس و کلءوپاتر و سایر دوستان گسیل داشت . برای لءونیداس مربی خود پانصد تالان کندر و صد تالان مرمکی فرستاد . جهت این بود که اسکندر در زمان کودکی روزی در موقع مراسم قربانی دست خود را پر از کندر کرده ، آنرا در آتش افکند و مربی او اسکندر را از جهت تبذیر (اسراف) سرزنش کرده ، گفت هر زمان تو مملکتی را که کندر به عمل می آورد تسخیر کردی ، می توانی این قدر از این ماده معطر استعمال کنی ؛ ولی حالا باید صرفه جویی کرد . این بود که اسکندر پس از تسخیر غزه ، به مربی خود نوشت "برای شما این مقدار کندر و مرمکی می فرستم ، تا دیگر در مراسم قربانی نسبت به خدایان ، آن قدر ممسک نباشید (پلوتارک تصریح نکرده چه تالانی را در نظر داشته . اگر مقصود او تالان اوبیایی بوده ، چون هر تالان معادل 27 کیلوگرم یا تقریبا نه من می شده ، اسکندر 45 خروار کندر به مقدونیه فرستاده . هرودوت ، چنانکه بیاید ، گوید : خراجی که عربستان سالیانه به خزانه ایران می پرداخت، هزار تالان کندر بود) .

راجع به شهر غزه نوشته اند که هزاران نفر از اهالی شهر و مدافعین آن ، از دم شمشیر مقدونی ها گذشتند ... "


حسن پیرنیا ، ایران باستان ، جلد دوم ، انتشارات افراسیاب ، چاپ نهم ، صص 1213 - 1209

###############


کانال حقیقت

https://telegram.me/haghighat1357

هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2)...

ما را در سایت هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:28

صفحه بندی