تقوای جنسی اسکندر و احترام ویژه به خانواده دشمنش (داریوش)
هخامنشیان (بخش798)
" فوت ملکه (زن داریوش) : زمانی که اسکندر پس از مراجعت از مصر در فنیقیه بود (قول پلوتارک) یا از فرات گذشته ، به طرف قشون داریوش می رفت (قول کنت کورث) در بین راه یکی از خواجه های حرمسرای داریوش که جزو اسرای اسکندر بود و با زن داریوش حرکت می کرد ، آمد و اظهار داشت که ملکه در شرف مردن است . در این حین پیغام بر دیگر در رسید و خبر داد که ملکه از حرکت های سریع و پی در پی به کلی خسته شده افتاد و در آغوش ملکه مادر داریوش و شاهزاده خانم ها جان داد .
اسکندر چنانکه مورخین او نوشته اند ، از شنیدن این خبر چنان ناله های دردناک برآورد که گفتی مادر او مرده است و اشک ریزان به چادر مادر داریوش بشتافت . وقتی که به خیمه درآمد ، دید نعش ملکه روی زمین افتاده . ملکه مادر داریوش پهلوی نعش نشسته و شاهزاده خانم ها را به آغوش کشیده ، به آنها تسلی می دهد و خودش از حضور آنان تسلی می یابد . نوه اش در پیش ملکه ایستاده و به واسطه صغر سن هنوز نمی داند چه بدبختی بزرگی برای او روی داده . اسکندر از مشاهده این وضع بسیار بگریست و از صرف غذا امتناع ورزید . بعد امر کرد تمام احترامات و مراسمی را که پارسی ها در این گونه موارد مرعی می دارند ، به عمل آرند . یکی از خواجه سرایان ملکه (مادر داریوش) موسوم به تی ریوتس در این موقع که حواس همه متوجه این قضیه بود از غفلت کشیک چی ها استفاده کرده ، گریخت و خود را به اردوی داریوش رسانید . قراولان اردوی ایران او را در حالی که اشک می ریخت و جامه ی خود را چاک زده بود نزد داریوش بردند . کنت کورث گوید : وقتی که داریوش او را بدین حال دید گفت : "منظره ی تو بیان می کند که برای من بدبختی بزرگی روی داده . رعایت گوش های من بدبخت را مکن و بگو آنچه را که واقع شده ؛ زیرا من به بدبختی عادت کرده ام و در مواقع ادبار غالبا تسلی در این است که شخص از طالع بد خود به نحو اکمل آگاه گردد . آیا تو آمده ای خبر بی ناموسی خانواده ی مرا که برای من و برای آنان بدترین عقوبت است بیاوری ؟"
خواجه گفت خیر ، چنین چیزی روی نداده و احتراماتی که تبعه به ملکه های خود می کنند ، از طرف فاتح نسبت به آنها به عمل آمده ؛ ولی زوجه تو الان درگذشت . بر اثر این خبر صدای ناله و شیون از تمام اردو برخاست و داریوش چون یقین داشت که اسکندر خواسته نسبت به ناموس ملکه تعدی کند و او به خودکشی اقدام کرده ، فریاد برآورد : "اسکندر ! آیا چنین جنایتی را من نسبت به تو مرتکب شده بودم ؟ آیا کدام یک از والدین تو را من کشته بودم که تو چنین شقاوتی نسبت به من روا داشتی ؟ تو به من کینه می ورزی بی اینکه من کینه ی تو را تحریک کرده باشم . تو می خواهی با من بجنگی . بسیار خوب ، ولی آیا رواست که زنی را مورد حمله قرار دهی ؟"
تی ریوتس چون حال داریوش را چنین دید قسم خورد که اسکندر سوء قصدی نسبت به عفت ملکه نداشت و حتی پس از شنیدن خبر فوت او مانند داریوش مغموم و محزون گشت . ولی داریوش باور نکرد و به عکس ، از حزن و اندوه اسکندر چنین استنباط کرد که او به ملکه عشق می ورزیده . بنابراین بارگاه خود را خلوت کرده ، به خواجه چنین گفت : "تی ریوتس ! تو می دانی که نمی توانی مرا فریب دهی . در حال به امر من آلات شکنجه را حاضر خواهند کرد . پس بیهوده منتظر عقوبت مباش و بگو آنچه را که می خواهم بدانم و شرم دارم از اینکه بپرسم ."
خواجه گفت برای هر عقوبتی حاضرم ، ولی حقیقت همان است که گفتم .
پس از آن داریوش مطمءن شد که خواجه راست می گوید و پارچه ای بر سر انداخته ، مدتی گریست . بعد در حالی که اشک فراوان از چشمانش روان بود روی خود را گشود و دستان خود را به آسمان بلند کرده گفت : "ای خدایان پارس ! دولت مرا تقویت کنید و اگر من محکوم شده ام ، چنان کنید که آسیا شاهی بجز این دشمن عادل و فاتح جوانمرد نداشته باشد ."
حسن پیرنیا ، ایران باستان ، جلد دوم ، انتشارات افراسیاب ، چاپ نهم ، صص 1221 - 1219
###############
کانال حقیقت
https://telegram.me/haghighat1357
هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2)...
ما را در سایت هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:28