هخامنشیان (799) : احترام اسکندر به همسر دشمنش (داریوش)

خرید بک لینک

احترام اسکندر به همسر دشمنش (داریوش)


هخامنشیان (بخش799)


" دیودور در این باب ساکت است . فقط در یک جمله مختصری گوید "در این اوان زن داریوش درگذشت و اسکندر دفن باشکوهی برای او ترتیب داد ." (احتمالا برای دیودور این قضیه مهم نبوده و بنابراین نخواسته که بیشتر به آن بپردازد) .

اما پلوتارک راجع به این قضیه گوید : اسکندر هنوز در فنیقیه بود (یعنی پس از مراجعت از مصر) که داریوش به او نامه ای نوشته ، تکلیف صلح کرد به این شرط که تمام ایالات ایران را در این طرف (برای ایرانی ها ، آن طرف) فرات به او واگذارد ، ده هزار تالان برای رد کردن اسرا بدهد و دخترش را هم به حباله ی نکاح اسکندر درآورد . اسکندر با درباریان خود در این باب مشورت کرد و پارمنیون گفت "اگر من به جای تو بودم این شرایط را می پذیرفتم ."

اسکندر در جواب گفت : "من هم اگر به جای تو بودم می پذیرفتم ."

بعد اسکندر به داریوش نوشت اگر تسلیم شود احتراماتی که در خور مقام اوست درباره اش مراعات خواهد شد و الا او در نخستین موقع ممکن با داریوش جنگ خواهد کرد . بعد از فرستادن چنین جوابی پشیمان شد زیرا بزودی زن داریوش در سر زا درگذشت و اسکندر از این که چنین موقعی را برای نشان دادن ملایمت خود از دست داده متاسف گردید و با احترامات زیاد نعش ملکه را دفن کرد . بعد مورخ مذکور گوید : یکی از خواجه سرایان که با شاهزاده خانم ها اسیر شده بود و تی ره اوس نام داشت دوان نزد داریوش رفته ، او را از قضیه آگاه کرد . بر اثر این خبر داریوش به سر خود زده و اشک فراوان ریخته گفت "آه ، چه بدبختی به پارسی ها روی آورده ! زن و خواهر شاه آنها در زندگانی خود به اسارت افتاد و پس از مرگ هم از مراسم دفنی که شایان مقامش بود محروم گشت ."

خواجه گفت : از حیث مراسم دفن و احترامات اطمینان می دهم که درباره ی خانم من استاتیرا و ملکه مادر شما چیزی فروگذار نشد و امتیازاتی را که قبل از اسارت داشتند بعد هم دارا بودند بجز اینکه از افتخار دیدن چشمان شما که هرمز همواره درخشان بدارد محروم بودند و حتی دشمنان استاتیرا برای او گریه کردند زیرا اسکندر به همان اندازه که در دشت نبرد دلیر است بعد از فتح جوانمرد است . داریوش از سخنان خواجه ظنین شده ، او را به گوشه ای از بارگاه خود طلبید و گفت : "اگر تو هم مانند اقبال پارسی ها مقدونی نشده ای ، اگر داریوش را هنوز آقای خود می دانی تو را به روشنایی مهر و به این دستی که شاهت به طرف تو دراز می کند قسم می دهم راست بگو که آیا بلیه ای برای استاتیرا روی نداده که مرگ در پیش آن کوچکترین بلیه باشد و آیا در زمان زندگانی ما مصیبتی بزرگتر از آن برای ما روی داده ؟ و اگر ما به دست دشمنی می افتادیم که شقی و وحشی بود و ما را در زنجیر می کرد آیا نسبت به حادثه ای که روی داده ، ما خود را بدین درجه بدبخت می دانستیم ؟ چه باعث شد که پادشاهی جوان نسبت به زن دشمن خود چنین احتراماتی بجا آورد ؟ "

خواجه بیاناتی راجع به عادات و احوال اسکندر کرده ، با قسم داریوش را مطمءن کرد که آنچه می گوید راست است و پس از آن داریوش از گوشه ی خیمه به درباریان خود نزدیک شد و دست های خود را به آسمان بلند کرده چنین گفت : "ای خدایانی که به امر شما انسان به دنیا می آید و سرنوشت دولت ها به دست شماست ، عنایت خودتان را درباره ی من مبذول دارید تا اقبال پارس برگردد و من آنرا ، چنانکه به من رسیده است به دست جانشینان خود بسپارم و پس از فتح ، خوبی هایی را که اسکندر نسبت به عزیزان من کرده تلافی کنم . ولی اگر مقدر است که دولت پارسی ها منقرض گردد ، اجازه مدهید که کسی جز اسکندر بر تخت سلطنت بنشیند ."


حسن پیرنیا ، ایران باستان ، جلد دوم ، انتشارات افراسیاب ، چاپ نهم ، صص 1222 - 1221


###############


کانال حقیقت

https://telegram.me/haghighat1357

هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2)...

ما را در سایت هخامنشیان (711) : کودکی و نوجوانی اسکندر کبیر (2) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:28

صفحه بندی